نور روی تو دل و دیدۀ ما بینا کرد
دل ما بود که با نور رُخت سودا کرد
غنچۀ لعل تو در باغ دلم بشکفته
گل نسرین رُخت قلب مرا شیدا کرد
تار گیسوی تو بر پای دلم پیچیده
زان سبب ولوله در خلق جهان برپا کرد
زآتش عشق تو هر لحظه دلم میسوزد
دل نه تنها که اثر در همۀ اعضا کرد
ز آب مدح تو کنم آتش غم را خاموش
وه از این آب چه خوش در دل من مأوا کرد
مدح تو کار عزیزان جهان است آری
این نه کاریست که این بندۀ تو تنها کرد
گر بپرسد ز تو آن کیست که مدحش همهجا
این همه ولوله و هلهله و غوغا کرد
پاسخش گوی که دُخت علی آن شیر خداست
آنكه رادی و شهامت به صف هیجا کرد
زینب آن گوهر فردی که خرد مات وی است
مدح خاک ره او جان خرد احیا کرد
من که باشم که کنم مدحت خاک در او
لطف او بود که بر مدحت خود ایما کرد
به بهایی نخرد مدحت او گنج گهر
گنج گوهر چه بهابی بر او پیدا کرد
سخن حسن تو از روز ازل استادم
به من آموخت خوشا زآنچه که او املا کرد
سرّ زیبایی ذات تو خبر داد به من
کشف این واقعه را دوش که او اِنها کرد
دل آزرده ز دوری درش در تب و تاب
مردهای بود که او با نفسش احیا کرد
«ساعد» امروز به مدحش دُر اندیشه سرود
تا که فرداش شفاعت به بر زهرا کرد
سبحه صددانه ۵۲۴