حمیدرضا فاضلی

غروب

به من گفت: باران
چکیدم میان صدایش
به من گفت: گلدان
پر از گل شدم در هوایش

به من گفت: پاییز...
«چرا چشمت از غصه لبریز...؟»
و من ناگهان بوی گل‌پونه‌های بهاری
گل خنده‌ای گشتم آرام و جاری...

به من گفت: عاشق
غروب از صدایش تراوید...
به من گفت: دریا...
و آرامش از ساحل چشم‌هایش
به طوفان دنیام پاشید

نگاهش
      شب ساکت پرشکوهی
صدایش، طنینِ به جا مانده در یاد کوهی...

12
| | |
تاریخ انتشار: 21 بهمن 1404
| 0 رای

نظرات

  • نظرات ارسالی پس از تایید منتشر خواهد شد
  • پیام‌های حاوی توهین و تهمت منتشر نمی‌شود