هر لحظه اسیر چشم زیبای کسیمجنون کسی بودم و لیلای کسیدر آمد و رفت جلوهها یادم رفتمن آمده بودم به تماشای کسی...
چقدر عاشق هم بودیمو عشق، هر دوی ما را جسورتر میخواست و عشق هر دوی ما را -برای جمعهی آخر- صبورتر میخواست...
در چهچه بلبل، در خامشی گلواگویهی رازی است؛ از باد شنیدمواگویهی رازی است؛ نازی و نیازی استگفتند و نخواندم؛ دیدند و ندیدم
از غصههای ساده خبر داری؟از حال این پیاده خبر داری؟از دردِ خیره ماندنِ بیپایانبر دوردست جاده خبر داری؟
به من گفت: بارانچکیدم میان صدایشبه من گفت: گلدانپر از گل شدم در هوایش