دفتر شعر

در آمد و رفت جلوه‌ها یادم رفت...

هر لحظه اسیر چشم زیبای کسی
مجنون کسی بودم و لیلای کسی

در آمد و رفت جلوه‌ها یادم رفت
من آمده بودم به تماشای کسی...

ماه مبارک

چقدر عاشق هم بودیم
و عشق، هر دوی ما را جسورتر می‌خواست 
و عشق هر دوی ما را
                -برای جمعه‌ی آخر-
                            صبورتر می‌خواست...

با عشق نشستم؛ بی‌بال پریدم

در چه‌چه بلبل، در خامشی گل
واگویه‌ی رازی است؛ از باد شنیدم

واگویه‌ی رازی است؛ نازی و نیازی است
گفتند و نخواندم؛ دیدند و ندیدم

از حال و روز غاده  خبر داری؟

از غصه‌های ساده خبر داری؟
از حال این پیاده خبر داری؟

از دردِ خیره ماندنِ بی‌پایان
بر دوردست جاده خبر داری؟

غروب

به من گفت: باران
چکیدم میان صدایش
به من گفت: گلدان
پر از گل شدم در هوایش

حجره شعر

تاکنون شعری ثبت نشده است
در حال بارگذاری...در حال بارگذاری...