شیخ اسماعیل نجومیان
اسماعیل نجومیان

ای روشن از فروغ رخت چشم انس و جان/ غدیریه

ای روشن از فروغ رخت چشم انس و جان
وِ ای شهریار مُلک یقین خسرو زمان
ای نور دیدهٔ من و ای یار مهربان
برخیز و می به ساغر عشقم بریز هان
کامروز مست باده شوم از خُم غدیر

اسماعیل نجومیان

ناگهان تیر سه‌پهلو سوی اصغر شد رها


ای خوش آن عاشق که معشوق است دائم در برش
جلوهٔ معشوق برده روز و شب هوش از سرش

گرچه باشد بستر و بالینش از خاشاک و خاک
خوش بود چون هست در کوی محبت بسترش

اسماعیل نجومیان

روان شد سوی شط و حمله‌ور گردید بر دشمن

رخ ماه بنی‌هاشم ز بُرج خیمه چون سر زد
فروغ عارض او طعنه‌ها بر مهر خاور زد

چنان از غربت سلطان دین سر تا به پا می‌سوخت
که دود آه او بر آسمان صد حلقه بر در زد