ناقد :

سید سلمان علوی
متن نقد:
شعر «به راکفلرهای ایرانی» یک قطعهٔ اعتراضی و اجتماعی است که به سنت هجو اجتماعی معاصر نزدیک است و همزمان رگههایی از ادبیات متعهد در آن دیده میشود.
پیش از صحبت دربارۀ این شعر، بد نیست به نظریۀ نیما در باب «وحدت ساختمند» اشارهای شود:
نیما یوشیج ـ برخلاف نوگرایان پیش از خود ـ به جای صرفاً به هم زدن ساختار شعر قدیم، به این اندیشید که چگونه میتواند ساختار شعر را منسجمتر کند به گونهای که کارکردی که قافیه در شعر قدیم داشت، در تمام عناصر شعر جاری شود و همۀ اجزاء به شکلی نظاممند گرد هم آیند. او برای رسیدن به این منظومه با گرتهبرداری از سمبولیسم فرانسه «نماد» را به عنوان هستۀ اصلی و مرکزی در شعر نشاند، به گونهای که کلمه و موسیقی و تصویر و خیال در تمام شعر در عین حال که معنای خود را دارند و رسالت خود را به دوش میکشند در خدمت آن نماد اصلی باشند.
برای فهم بهتر این مطلب چند لحظه از بحث شعر فاصله بگیریم و وارد دنیای سینما شویم. فرض کنید قرار است در یک سکانس از فیلم، فرزند خانواده قهر کند و با گفتن جملۀ «دیگر مرا نخواهید دید» از خانه بیرون برود. قطعا دیالوگها مفهوم اصلی را به بینند القاء خواهند کرد، اما یک کارگردان موفّق، این صحنه را در فضای شاد و بهاری توأم با صدای قناری و آهنگ تولدت مبارک دکوپاژ نمیکند. او هرگز به متن جملات اکتفا نمیکند. تاریکی شب، اتاق به هم ریخته، پنجرۀ زنگ زده و جزئیاتی از این دست به کار گرفته میشود تا حس لازم فارغ از جملاتی که رد و بدل میشود به بیننده القاء شود. صداها هم هدفمند انتخاب میشوند؛ صدای لولای در، صدای رعد و برق، صدای گریۀ بی وقفه نوزاد خانواده و موسیقی متناسب با همین حال و هوا. شاید بتوان گفت پیشنهاد نیما این بود که این نحوۀ کارگردانی با محوریّت یک نماد مرکزی در شعر راه پیدا کند.
البته شعر راکفلرهای ایرانی مصداق نظریۀ نیما نیست، چرا که در این غزل از نماد مرکزی خبری نیست، اما شعر یک محور معنایی مرگآلود دارد که در تمام اجزای غزل از جمله واژگان، خطاب، تصویر و موسیقی حضور دارد.
شعر با خطاب مستقیم آغاز میشود که حس اعتراض را تشدید کرده و از همان ابتدا خواننده را درگیر لحن تند و افشاگر خود میکند.
ردیف پرسشی «مردهٔ کیست» علاوه بر انسجام آوایی خوبی که در ساختار عمودی شعر ایجاد کرده، موسیقی شعر را در جهت همان محور کانونی معنا تقویت کرده است.
تصاویر نیز متناسب با همین محور معنایی انتخاب شده است. شاعر تلاش کرده با تکیه بر شبکۀ تصویری مرگآلود، فساد اقتصادی و بیعدالتی اجتماعی را نمایان سازد. تصاویری که نه تنها فضا را تیره و خشن میکنند، بلکه یک شبکهٔ معنایی شکل میدهند که هم ساختار افقی و عمودی شعر را منسجم میسازد و هم درک مخاطب را از محتوای مدّنظر مضاعف کند. استفاده از واژههایی مانند «مرده»، «کفن»، «داس»، «لاشخور» و «خون» فضای تیره و انتقادی ایجاد کرده و شعر را از حالت گزارشی صرف بیرون آورده است. این تصاویر، معنا را از سطح متن فراتر میبرند و آن را مستقیم در ذهن خواننده زنده میکنند، به طوری که خواننده هم درک مفهومی از جملات را دارد و هم تجربهٔ بصری و حسّی معنا را.
بیتِ
تویی که حرفهٔ اجدادیات کفندزدی ست
بگو لباس سپیدت لباس مردهٔ کیست؟
نمونهای موفق از این تصویرسازی است. شاعر با برداشت غافلگیر کننده از «لباس سپید» که علی القاعده میبایست احساسی خوش و روشن به خواننده منتقل کند، ذهن و احساس خواننده را در جهت سیاهی متن شعر مدیریت میکند.
البته تلاش شاعر برای تصرّف در ذهنیت مخاطب و بهرهگیری متناقض از بار معنایی و عاطفی الفاظ، همیشه موفق نیست، مثلاً در مصراع «جوانههای تو محصول داس مردهٔ کیست؟».
از لحاظ زبان و لحن، شعر یکدست و کوبنده است. استفاده از خطاب مستقیم و زبان نسبتاً ساده و بیتکلف به تقویت حس اعتراض کمک کرده است. هرچند در بیتِ «به چشم لاشخورت زل زدم، نفهمیدم / که راز خون نهان پشت کاسه، مردهٔ کیست؟» تعقیدی هست که خواننده را برای فهم بیت و یافتن نسبت میان واژگان وادار به درنگ میکند و این مسأله از ریتم و ضرباهنگ شعر کاسته است.
پایانبندی شعر نیز هوشمندانه است. شاعر با استفاده از «یکیست؟» در ردیف شعر و تصرّف در موسیقی پایانی، ضربهای نهایی ایجاد کرده است.
نکتهای که در پایان باید به آن اشاره کرد این است که شعر اعتراضی اگر صرفاً به توصیف وضعیت موجود بسنده کند، تنها یک گزارش تاریک خواهد بود که انگیزشی در مخاطب ایجاد نمیکند. یک شعر موفق باید دریچهای باز کند برای واکنش اصلاحیِ مخاطب و یا دستکم امیدی برای تغییر. به بیان دیگر، شعر اعتراضی زمانی اثرگذار است که مخاطب تنها شنونده نباشد، بلکه معنا را بفهمد و حس کند، و از این فهم و حس، انگیزهای برای حرکت دریافت کند.
پایان