مسعود اسدی .:
صبر جمیلش در یقینش شعله ور بود
ایام در چشم حزینش شعله ور بود
یادش می آمد چشم های داغ مسمار
از اشک سرخ یاسمینش شعله ور بود
یادش می آمد نیمه شب آرام آرام
در بغض خیسش، آستینش شعله ور بود
یادش می آمد سینه ی بی تاب محراب
از فرق سرخ همنشینش شعله ور بود
یادش می آمد از تنی در خون تابوت
که تیرهای در کمینش شعله ور بود
یادش می آمد زیر دست ساربانی
انگشتری از خون، نگینش شعله ور بود
مسمار و محراب و طبق ، تابوت و گودال
در اشک چشم لاله چینش شعله ور بود
مانند روزی که برادر بود تنها
لب هایش از خون جبینش شعله ور بود-
جان در عبور از بغض چشم نیمه بازش
در اشک های آخرینش شعله ور بود
خورشید از کوهی که در شام آب می شد
در مغرب اندوهگینش شعله ور بود
شیخ مسعود اسدی خانوکی