تاک سجده
بوسید خاک نم زده پای امام را
در بند دید تاکه قنوت و قیام را
چشم امام روی زمین تاک سجده ریخت
زندان گرفت از لب این باده ، کام را
در دست های بسته ی او چون گره گشاست
داده خدا ز گوشه زندان زمام را
آزاد شد ز بند هوس آن کنیز که
در بند دید عاشق ذکر مدام را
رنگ نگاه گرم زلیخا گرفته است -
زندان، که دید جلوه ای از آن مقام را
القطره خوانده هر که ز دریای فضل او
در حیرت است تا که بگوید کدام را؟
زنجیر و تازیانه و زندان و زجر و زهر......
بس کن رها کن این غزل ناتمام را