نخلی افتاد از تبار جنوب
بر زمینی که رنگ غربت داشت
خاک بی تاب سر به سجده گذاشت
روی خونی که بوی تربت داشت
از همان ابتدا که از دنیا
چشم شهلای مست او پر شد
دل بی تاب آسمانی او
با پر و بال و اوج نسبت داشت
در نگاه و لب و دل مستش
آرزوی وصال حک شده بود
زیر تیغ محبت معشوق
جامی از باده ی اجابت داشت
از همان ابتدا که شد کامش
باز با خاک سرخ داغ و عطش
چون شد آرام مادرش فهمید
با همین خاک او قرابت داشت
با یتیم از زمین فروتن تر
مهربان تر ز مهر هر پدری
محضر خانواده ی شهدا
مثل سید علی محبت داشت
خویش را در کلام خود می ریخت
بیش از آن بود آنچه می فرمود
تیغ ابرو و چشم نافذ او
هم نمک داشت هم مهابت داشت
بود مهمان فرش و گاهی عرش
بود شیرین آسمان و زمین
مثل فرهاد و خسرو بر سر او
آسمان با زمین رقابت داشت
گرگ های یزبدزاده ی پست
پا به پای یهود و آل سعود
خون طفل از دهانشان می ریخت
همه جا رنگ و بوی نکبت داشت
آسمان تیره تر ز نور نئون
زیر تصویر و صوت گم گشته
روستای زمین به تنگ آمد
سوی چنگال مرگ رغبت داشت
ناگهان از تبار سلمانی
مردی از مکتب سلیمانی
چون اجل آشکار و پنهانی
ناز شستش خروش و ضربت داشت
دست پرورده ی امام زمان
آمد از آستین قهر علی
سایه و رد پای مخفی او
مثل نامش شکوه و هیبت داشت
تا که زد دست را به آب فرات
موج برخاست تا کرانه ی نیل
سیل افتاد بر بساط یهود
دست او بی عصا صلابت داشت
شاعر مسعود اسدی
splus.ir/sherasadi